شیش.
شام سوشی خریده بود. همراهش هم سوپ ترش جوانهی گندم، اردک سرخ شده و خرچنگ. صبح هم ترتیب صبحانه را او داده بود. مهمان شده بودم به بیکن، تخممرغ، سوسیس، رول پیتزایی، وافل و کروسان. نمیدانم آمریکاییها چرا عاشق بیکن هستند؟ شور است و بی حد و اندازه چرب. شوریش دلم را بهم میزند.
لیدا دارد میرود آمستردام. خیلی خوشحال است و ذوق دارد. نمیزنم توی ذوقش ولی برایش خوشحال نیستم، مهاجرت خوشحالی ندارد.
نوبت دندانپزشکی را نباید از یاد ببرم. نگرانم که دوتا از دندانهام خراب باشند. مجبور بشوم ساعتها دراز بکشم روی تخت دندانپزشکی و آقای دکتر بتراشد، بتراشد و بتراشد.
امیدوارم مهناز با دوستپسرش کات کند. دلم برایش میسوزد. دختر خوب و زیباییست، تحصیلکردهست و شاغل است. دوستپسرش حتی دیپلم هم نگرفتهست. دبیرستان را هم تمام نکردهست. حرفهای هم بلد نیست که بگویی مرد آچار به دستی باشد. تنها هنرش این است که سریعتر میخواهد شکم مهناز را بالا بیاورد و مهناز بچه نمیخواهد.