یازده.

مرد توی خانه پانسمانم را عوض کرده بود. نرفته بودم دکتر. واکسن کزاز باید می‌زدم و نزده بودم. روی بسته‌ی پانسمان درج شده بود تولید سوئد. عکس‌های لبخند ساردینی و بدن منقبض کزازی را توی اینترنت اسکرول می‌کنم. نمی‌روم به دیدن دکتر. حوصله‌ی ساعت‌ها توی مطب نشستن را ندارم. در مراقبت از خودم بدترین گزینه هستم.

ده.

از بیمارستان که مرخص شدم تا رسیدیم خانه شروع کردم به وکس کردن صورتم. مرد گفت، حقا که از درد کشیدن لذت می‌بری. دروغ نگفته بود. بعد از وکس ناموفق هم یک جا نتوانسته بود بنشینم. سیب‌زمینی‌ها، کلم‌غنچه‌‌ای‌ها و قارچ‌های مزه‌دار شده داخل فر گریل شدند. بعد هم با زاتزیکی و نان تازه خورده شدند.

--

شوهر را مهمان کردم به کافه‌ی وگان محبوب آلیشا. مزه‌ی شیر جو در ماچا لاته‌ام از خود ماچا بیشتر بود. اول صبح‌ها شیر حیوانی خوردن حالم را بهم می‌ریزد. کسل، بی‌جان و بی‌رقمم می‌کند.

--

جمشید برای اولین‌بار از من درخواست کمک مالی کرد. غرورش را گذاشته بود زیر پاهایش. می‌دانم که چقدر نوشتن آن پیام برایش سخت و دردناک بوده‌ست.چقدر سر پرسیدن و نپرسیدن دودل بوده‌ست. نکند اوضاع خیلی خراب است که از من کمک خواسته؟ نکند این مدت گذشته نتوانسته باشد درست و حسابی غذا بخورد؟ نکند اجاره خانه‌اش بالا رفته باشد؟ نکند از کار بیکار شده باشد؟ نکند، نکند و نکند. به جمشید گفته بودم که خوشحالم که از من کمک خواسته‌ست. پول را سریعا انتقال داده بودم به حسابش. بعد غمگین شده بودم که زندگی کار ما را به کجا کشانده‌ست که این‌گونه غریبانه آواره شدیم، بی‌کس و بی‌پناه. به جمشید گفته بودم، ما خانواده‌ی تو هستیم، اگر باز هم کمکی لازم بود، روی ما حساب بکن. و بعد می‌توانستم تا ته دنیا بخاطر اینکه جمشید برای اولین‌بار از من درخواست کمک مالی کرده، گریه بکنم.

----

نه.

دیروز درست وقتی که از هوس برگر داشتم دیوانه می‌شدم، پیتزا سفارش داده بودم. چهل دقیقه زمان‌برد که برسد در خانه و بعد دو ساعت هم باید صبر می‌کردم که کار مرد تمام شود که بتوانیم شام بخوریم. شکر شیرین‌تر از همیشه‌ست و نمک نمکین‌تر از قبل. خوردن هر تکه‌ی کوچک شکلات دلم را بهم می‌زند. حلقه سپتوم جدید خریده بودم و نمی‌آید به چهره‌ام. بئا را اتفاقی توی فروشگاه دیدم. اول صدایش را شنیده بودم. از پشت‌سر می‌آمد صدا و صدایش را شناخته بودم. خودم را زده بودم به نشنیدن. نمی‌خواستم ببینمش. بعد آمده بود و کنارم ایستاده بود. عمدی بود؟ مرا از پشت نشناخته بود؟ می‌خواست سر صحبت را باز کند؟ بعد از سلام و خوبی گله‌گذار بود که یکماه پیش زنگ زده‌ بوده‌ست و جوابی نگرفته‌ بوده‌ست. گفت، نگران من و ایران بوده‌ست. نگرانی بئا را نمی‌خواهم. ما آن‌قدر نزدیک نيستیم که نگران هم بشویم. آن‌قدر نزدیک نیستیم که بی‌وقت و با وقت زنگ بزنیم به یک‌دیگر.

توی کافه منتظر آماده شدن ماچای توت‌فرنگی بودم که تام را دیده بودم. یک دختر بلوند قدکوتاه همراهش بود. خودم را زده بودم به ندیدنش. حتی سرم را هم برنگرداندم به سمتش. فاصله‌مان شاید ده سانتی‌متر بود. می‌دانستم سر تکان بدهم او سری تکان نخواهد داد. شاید هم تکان می‌داد؟ مهم نبود. نگاه‌های سنگینش را رو خودم حس کرده بودم. او مرا دیده بود؟ به چه فکر کرده بود به وقت دیدنم؟ مهم نبود. آخرین مکالمه‌ ما برمی‌گردد به یکسال پیش. نیمه‌مست زده بودیم از کلاب بیرون. او دنبال هوای تازه بود و من می‌خواستم بروم خانه. تازه آمده بود به این کشور. دنبال دوست می‌گشت. گفته بود که می‌خواهد مدیر هنری بشود و با سلبریتی‌ها کار بکند. حالا کار دارد. دارد برای یک بازیگر بازنشسته‌ی صنعت پورن کار می‌کند.

باید به مرد بگویم نارنگی بخرد. نان و نارنگی.

هشت.

دلم برگر می‌خواهد. برگر پر از مایونز و کاهوی تازه. بابا همیشه غایب بود. شوهرم هم خیلی‌وقت‌ها نیست. مردهای زندگی من غایب‌اند. مامان غایب بود. مادربزرگ غایب بود. پدربزرگ غایب بود. دوست صمیمی‌ام هميشه غایب است. البته او مرا دوست‌صمیمی خودش نمی‌داند، من هم او را همینطور. دوست‌صمیمی صدایش می‌زنم چون بیشتر از بقیه با او راحتم. حس تنهایی نمی‌کنم. این غیبت‌ها و فاصله‌ها را دوست دارم. این نبودن‌ها را دوست دارم. می‌خواهم هفته‌ی بعد صورتم را وکس کنم. نمی‌روم سالن چون سخت است برایم که ساعت‌ها بنشینم روی صندلی و ادای آدم‌های غیر دیوانه را دربیاورم. به واو حسودی می‌کنم. دلم می‌خواست او بودم. نیستم. دلم حسابی برگر می‌خواهد.

هفت.

امیرمسعود بزرگ نمی‌شود. زیر آن جثه‌ی بزرگ، هیکل ورزشی و بازوهایی که قطر هر کدام‌شان از قطر کمر من هم بیش‌تر است، قلبی دارد به اندازه‌ی قلب جوجه کلاغ تازه از تخم درآمده. فکر می‌کنم که چطور باید بزرگ شده باشد؟ پسر عزیز در دانه‌ی ته تغاری. دودول‌ طلای واقعی. نازش را هر بار خریده‌اند، لی لی به لالاش گذاشته‌اند و هربار گفته‌اند، چه لی‌لی‌ای و چه لالایی. برای لی‌‌لی و لالا گفتنش بلیط پیش فروش کرده‌اند و همه‌ی بلیط‌ها رو خودشان پیش‌پیش، پیش خرید کرده‌اند. امیرمسعود بزرگ نمی‌شود و بزرگ نشدنش کلافه‌ام می‌کند.

شیش.

شام سوشی خریده بود. همراهش هم سوپ ترش جوانه‌ی گندم، اردک سرخ شده و خرچنگ. صبح هم ترتیب صبحانه را او داده بود. مهمان شده بودم به بیکن، تخم‌مرغ، سوسیس، رول پیتزایی، وافل و کروسان. نمی‌دانم آمریکایی‌ها چرا عاشق بیکن هستند؟ شور است و بی حد و اندازه چرب. شوریش دلم را بهم می‌زند.

لیدا دارد می‌رود آمستردام. خیلی خوش‌حال است و ذوق دارد. نمی‌زنم توی ذوقش ولی برایش خوشحال نیستم، مهاجرت خوشحالی ندارد.

نوبت دندانپزشکی را نباید از یاد ببرم. نگرانم که دوتا از دندان‌هام خراب باشند. مجبور بشوم ساعت‌ها دراز بکشم روی تخت دندانپزشکی و آقای دکتر بتراشد، بتراشد و بتراشد.

امیدوارم مهناز با دوست‌پسرش کات کند. دلم برایش می‌سوزد. دختر خوب و زیبایی‌ست، تحصیل‌کرده‌ست و شاغل است. دوست‌پسرش حتی دیپلم هم نگرفته‌ست. دبیرستان را هم تمام نکرده‌ست. حرفه‌ای هم بلد نیست که بگویی مرد آچار به دستی باشد. تنها هنرش این است که سریع‌تر می‌خواهد شکم مهناز را بالا بیاورد و مهناز بچه نمی‌خواهد.

پنج.

بوستون دیوانه‌وار برف بارید از آسمان. حافظیه‌ی شیراز بعد از دوازده سال برف دید به خودش. واشنگتن کولاک برف بوده‌ست. حتی در دامنه‌های تفتان هم برف باریده است. دنیا را برف برداشته‌ست. پائولا را از ایستگاه قطار برداشتم و بعد رفته بودیم خانه ما. یخ زده بودیم از سرما. کیک داشتم در خانه. کیک موزی بادامی نارگیلی. دو قاشق ادویه‌ی کدو حلوایی ریخته بودم توی لیوان‌های شیر. بعد هم که پیش به سوی حیاط. آدم برفی ساختیم و همسایه‌‌ها از پنجره بهمان خیره شده بودند و احتمالا می‌گفتند که این دیوانه‌ها را باش. پائولا نگاهشان می‌کرد و ازم می‌پرسید که چرا توی خانه مانده‌اند ملت؟ برف نو و تازه می‌بارد. نرم تر از بستنی. سبک‌تر از پر مرغ. چرا نمی‌ریزند بیرون؟

چهار.

تکرر ادرارم از سرماست یا استرس؟ شاید هر دو. شکلات‌های درخت کریسمس را تمام نکرده‌ایم. شکلات با فیلینگ موزی. مرد برایم نوشته نوشته که بهم افتخار می‌کند. شکلات را گذاشته کنار خودکارم. خرسی که ژاکت سبزی تنش است و عصای قرمزی در دست دارد از روی شکلات بهم لبخند می‌زند. شوفاژها روی آخرین درجه‌اند. از سرما می‌لرزم. شمع روشن می‌کنم. چهارده‌تا. هنوز سردم است.

سه.

تراپیست پرسیده بود که فکر می‌کنم تکانشگرم یا نه. گفته‌ بودم که نه. گفته بودم که سنی از سر گذرانده‌ام. زندگی را با تقویم می‌چرخانم. امکان تکانشگری ندارم حتی اگر بخواهم. باشم هر چه ساخته‌ام را بر باد می‌دهم و باید لب جوب بخوابم. به خانه که آمده بودم، مرد پرسیده بود که جلسه‌ی تراپی چطور بوده. وقتی که گفتم در جواب سوال تکانشگری جواب نه داده‌ام، خندید. گفتم، منظورت چیست؟ گفت، هیچ. باز خندید.

فرداروز که رسید بعد از این‌که یک دل سیر صبحانه خوردیم، به مرد گفتم امروز روز لازانیاست. خیلی‌وقت بود که لازانیا نخورده بودیم. هوسش را نداشتم. گرسنه هم نبودم. اين‌قدر صبحانه خورده‌ بودم که شکمم ورم کرده بود. ولی به مرد گفتم، امروز روز لازانیاست. چندساعت ایستادم پای گاز و فر. مرد به به و چه چه راه انداخت. لازانیا خورده شد. عصرتر که شد به مرد گفتم، باید برویم سینما امشب. بیا تریلر این فیلم و آن فیلم را ببین. بعد از نیم ساعت مرد تصميم گرفت که برویم آوتار سه را ببینیم. گفت که تری دی است فیلم و کارگردان فیلم جیمز کمرون است. جیمز کمرون حسابی برای جلوه‌های ویژه معروف است، اگر نرویم و نبینیمش روی پرده‌ی سینما از کف داده‌ایم. آوتار را ندیده بودم. گفتم، بگذار یک و دو را ببینم. اگر خوشم آمد چهارشنبه‌ی بعد می‌رویم سینما. بلیط‌های موجود چهارشنبه‌ی بعد را که چک می‌کردیم بی‌هوا به مرد گفتم که بگذار سر و کله‌ات را بتراشم. نه نیاورد. ریش و سیبیلش را تراشیدم. توی تخت تراشیدم. دراز کشید و با تیغ افتادم به جانش. بعد روی تختی را جمع کردیم. زندگی‌مان را خرده مو گرفته بود. با جارو برقی افتادم به جان خانه و مرد رفت دوش بگیرد. بعد هم که شام، سریال و خواب.

امروز که بیدار شدم و تا چشم باز کردم تصمیم گرفتم که رژیم غذاییم را عوض کنم. روزی سه لیتر آب بخورم، عصرها بدوم و هر روز، سالاد سالاد برود در خندق‌بلا.

تراپیست پرسیده بود تکانشگرم و گفته بودم، نه. شاید باید می‌گفتم، نمی‌دانم.

دو.

مستراح هستم با نیت حاجت قضا. از هواکش صدای همسایه می‌آید. همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی یا همسایه‌ی دیوار به دیوار؟ شاید هم همسایه‌ی پایینی‌ست؟ نمی‌دانم. صدای یک زن است که سعی می‌کند با زبان بچه‌ها با چند بچه‌ حرف بزند. شاید روز حمام بچه‌ها باشد امروز. شاید هم روز ریدن گروهی بچه‌ها. شاید هم می‌خواست چند دقیقه در مستراح خلوتی داشته باشد و بچه‌ها مزاحمش بودند. صدا خاموش می‌شود بعد از چند دقیقه. بعد صدای فلاش دستشویی و سکوت. اسهال دارم و همچنان تکان نخورده‌ام. باز صدای فلاش دستشویی و بعد سکوت از هواکش. دیروز سبزیجات و علفیجات خورده بودم. می‌خواستم که معده‌ام به کار بیفتد، چرخ روده‌ها خوب بچرخد و از شر یبوست در امان باشم. کار خودشان را کردن علف‌ها. باز صدای فلاش دستشویی و بعد سکوت. همسایه هم انگاری اسهال دارد. شاید هم ادای ریدن را درمی‌آورد که بچه‌ها نیایند داخل مستراح. شاید دارد اینستاگرام را بالا و پایین می‌کند یا شاید هم در حال کشیدن سیفون به معشوقه‌اش از روزش می‌نویسد. باز صدای فلاش دستشویی و بعد سکوت.

یک.

توی تخت غلت می‌زنم. خوابم نمی‌برد. چهل و هشت ساعت است که سرجمع ده ساعت هم نخوابیده‌ام. دیشب تا خرتناق مست کردم و بعد تا ایستگاه اتوبوس تلو تلو خوردم. مستی خوبی بود. مستی که بهت سردرد و خماری نمی‌دهد و فردایش حالت خراب نیست. نباید می‌رفتم بار. نباید الکل می‌خوردم. درست توی روزی که بدترین حال چندماه اخیر را داشتم، وقتش نبود. البته بعد مستی هم آسمان به زمین نیامد. ولی خوب نیستم. تمام قوطی‌های الکل کمد بالایی را هم که سر بکشم خوب نمی‌شوم. چون در این دنیا نیستم. در این اتاق نیستم. در این بدن نیستم. دردم را حس نمی‌کنم در این بدن. شاید مسئله این است که حتی حسش نمی‌کنم. فقط خلا.