چهارده.

اگر مرد بودم پدری می‌شدم که بچه‌اش را توی چهارسالگی با هزار علامت سوال که تا چهل سالگی هم ولش نخواهند کرد، می‌گذارد و می‌رود. شوهری می‌شدم که زنش را که برای سالگرد ازدواج‌شان ماکارونی پخته را می‌گذارد و می‌رود. پسری می‌شدم که در یک روز آفتابی کوله‌اش را جمع می‌کند و مادر پیرش را می‌گذارد و می‌رود. پدر خوبی نمی‌شدم، همسر یا پسر خوبی هم. آسمان ریسمان می‌بافم و می‌ترسم مادر خوبی نباشم.

---

خواب دیدم الا و میکائیل رابطه‌‌شان را باز کرده‌اند. میکائیل عاشق یک دختر ایرانی شده. الا به چشم‌هام زل و می‌زند و می‌گوید، مشکلی با اینکه میکائیل رابطه را باز کرده ندارد و بیشتر مشکلش با این قضیه است که میکائیل برده‌ی رام مادر کنترلگرش است. بعد الا من را بوسیده بود. بوسیدن با زبان و لب. در خواب به این فکر کرده بودم که حالا که رابطه‌شان باز است شاید اس‌تی‌دی‌های بیشتری برای انتقال دادن داشته باشد؟

---

دنیا دعوت شامم را رد کرد. جواب تلفن مینا را نمی‌دهم. نمی‌دانم چه مرگم است. بی‌عاطفه‌ام. همدل نیستم. پدر من را زودتر از هرکسی شناخته بود. هیچوقت احساسات من را باور نکرده بود.

سیزده.

از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم. از سوئیس متنفرم.

دوازده.

دل توی دل ندارم که صبح برسد. مینا امشب بی‌خبر زنگ در خانه‌ی ما را زد. درست وقتی که دراز کشیده بودیم نیمه برهنه روی تخت و با مرد 90 Day Fiance می‌دیدیم و همزمان داشتم حساب و کتاب‌های فوریه را می‌نوشتم. دو جور پیتزای مختلف گرفته بود. آمد بالا و برای بار دوم با او شام خوردم. بار اول فراید نودل خورده بودم. این هفته با مرد حسابی هوس فراید نودل داشتیم. پریروز فراید نودل چرب و چیلی رستورانی پخته بودم. آشی بود که نه یک من روغن بلکه ده من روغن داشت. امروز سعی کرده بودیم یک ورژن سالم‌تر و کم‌روغن‌تر بسازیم. این‌بار سس صدف را زیادی زده بودم و البته که مرد دولپی خورد و به به و چه چه راه انداخت.

مینا که آمد بعد از شام کمکم کرد که دانه دانه زار و زندگی را در چمدان بچینم و چمدانم را بلاخره ببندم. دل توی دل ندارم که صبح برسد و بیتا را ببینم. بیتا را ببینم، در آغوش بکشم و جای تمام این سال‌ها ندیدن و دوری ببوسم، ببوسم و ببوسم.