چهارده.
اگر مرد بودم پدری میشدم که بچهاش را توی چهارسالگی با هزار علامت سوال که تا چهل سالگی هم ولش نخواهند کرد، میگذارد و میرود. شوهری میشدم که زنش را که برای سالگرد ازدواجشان ماکارونی پخته را میگذارد و میرود. پسری میشدم که در یک روز آفتابی کولهاش را جمع میکند و مادر پیرش را میگذارد و میرود. پدر خوبی نمیشدم، همسر یا پسر خوبی هم. آسمان ریسمان میبافم و میترسم مادر خوبی نباشم.
---
خواب دیدم الا و میکائیل رابطهشان را باز کردهاند. میکائیل عاشق یک دختر ایرانی شده. الا به چشمهام زل و میزند و میگوید، مشکلی با اینکه میکائیل رابطه را باز کرده ندارد و بیشتر مشکلش با این قضیه است که میکائیل بردهی رام مادر کنترلگرش است. بعد الا من را بوسیده بود. بوسیدن با زبان و لب. در خواب به این فکر کرده بودم که حالا که رابطهشان باز است شاید استیدیهای بیشتری برای انتقال دادن داشته باشد؟
---
دنیا دعوت شامم را رد کرد. جواب تلفن مینا را نمیدهم. نمیدانم چه مرگم است. بیعاطفهام. همدل نیستم. پدر من را زودتر از هرکسی شناخته بود. هیچوقت احساسات من را باور نکرده بود.