نوزده.
نودل خوردن معدهام را به هم میریزد. خوابهای عجیبی میبینم. مرد ناگهان پرسیده بود که چرا نمیروم پیش تاتیانا کار کنم؟ آمادهی تعهد دادن برای ماندن نیستم. تاتیانا مساوی است با تعهد و یکجا نشینی. درمورد پایان دادن زندگی بلندتر با آدمها حرف میزنم. درمورد پایان و ناامیدی حرف میزنم. وقت فرار است. باید از همهی این روابط و آدمها فرار کنم. به اندازهی کافی اینجا بودهام. باید به یک جای دور و غریب بروم.