نوزده.

نودل خوردن معده‌ام را به هم می‌ریزد. خواب‌های عجیبی می‌بینم. مرد ناگهان پرسیده بود که چرا نمی‌روم پیش تاتیانا کار کنم؟ آماده‌ی تعهد دادن برای ماندن نیستم. تاتیانا مساوی‌ است با تعهد و یک‌جا نشینی. درمورد پایان دادن زندگی بلندتر با آدم‌ها حرف می‌زنم. درمورد پایان و ناامیدی حرف می‌زنم. وقت فرار است. باید از همه‌ی این روابط و آدم‌ها فرار کنم. به اندازه‌ی کافی این‌جا بوده‌ام. باید به یک جای دور و غریب بروم.

هجده.

مرد امشب خانه نیست. پائولا برای شب‌نشینی سر نمی‌زند. تنها ماندن خودم با خودم اتفاقات جالبی را رقم نمی‌زند. از خشم خالی نمی‌شوم. فردا یک مشت محکم می‌کوبم بر دهان س و دار و دسته‌‌ی نفرت‌انگیزش. یک مشت هم به آن زنک ایتالیایی که فکر می‌کند می‌خواهم دوست‌پسرش را بقاپم.

هفده.

لاندن می‌گفت، همین هستم که هستم. به چیزی که هستم نه افتخار می‌کنم و نه از آن خجالت می‌کشم.

حس من هم به اجتنابی بودن همین است. به چیزی که هستم نه افتخار می‌کنم و نه از آن خجالت می‌کشم. دلیلی برای تغییرش نمی‌بینم. آرامش را در اجتناب پیدا می‌کنم. تنها دغدغه‌‌‌ای که درباره‌‌ش داشته باشم برمی‌گردد به مسئله‌ی مادر بودن. اگر روزی مادر کودکی باشم، آیا می‌توانم یک رابطه‌ی عمیق با او بسازم؟ آیا از او هم اجتناب خواهم کرد؟

شونزده.

با پائولا ارتباط نمی‌گیرم. درکش نمی‌کنم. دغدغه‌های جهان اولیش بهم حالت تهوع می‌دهد. ترس‌های جهان اولیش دلم و روده‌ام را بهم می‌ریزد. هیچ‌کس را درک نمی کنم. هیچ‌کس هم من را درک نمی‌کند.احساس دورافتادگی می‌کنم. هم قبیله‌ای‌هام کجا رفتند؟

پونزده.

از فقر گریه می‌کنم. مارکلا، واتسون، پائولا و بقیه زندگی‌های عادی دارند. من چی؟ از فقر گریه می کنم و حسابم خالی نیست. مسئله پول نیست. مسئله حس ناامنی مالی‌ست. حس بی‌کسی‌ست.

درآمد مرد صفر است. تا سپتامبر حقوق نخواهد گرفت. تا سپتامبر دیوانه می‌شوم. حقوق هم بگیرد نمی‌گذاردش کف دست من. نمی‌خواهم هم بگذاردش کف دست من. خرج و دخل‌مان جداست.

حس ناامنی مالی دیوانه‌ام می‌کند. حس می‌کنم هیچ‌کس را ندارم که از لحاظ مالی بهش تکیه بکنم. ماه به ماه حقوق می‌گیرم ولی حس ناامنی مالی هر ماه اشکم را در می‌آورد.